|
|
|
|
|
بسم الله ![]() ![]() ![]() ![]() شدهام سپند حسنت وطنم میان آتش چو ز تیر تست بنده بکشد کمان آتش چو بسوخت جان عاشق ز حبیب سر برآرد چه بسوخت اندر آتش که نگشت جان آتش بمسوز جز دلم را که ز آتشت به داغم بنگر به سینه من اثر سنان آتش که ستارههای آتش سوی سوخته گراید که ز سوخته بیابد شررش نشان آتش غم عشق آتشینت چو درخت کرد خشکم چو درخت خشک گردد نبود جز آن آتش خنک آنک ز آتش تو سمن و گلشن بروید که خلیل عشق داند به صفا زبان آتش که خلیل او بر آتش چو دخان بود سواره که خلیل مالک آمد به کفش عنان آتش سحری صلای عشقت بشنید گوش جانم که درآ در آتش ما بجه از جهان آتش دل چون تنور پر شد که ز سوز چند گوید دهن پرآتش من سخن از دهان آتش ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() - و آنگاه خلیل خدا قدم به درون آتش گذاشت . هیولا تنوره می کشید . زندگی می بلعید و هر دم ممات و نابودی ارمغانش بود . - شیطان با خنده ای بلند فرزندان شعله وارش را نوازش می نمود و آنان هردم بیشتر قد راست می نمودند . می گفت : فرزندان من ابتدا قلبش را نشانه روید . آنجا که عشق خداست . آنجا که اگر متصرف شوید . تسخیر جسم و جان سهل است . آتش زنید قلب را تا نابود گردانیم پاک بنده ای دیگر را . - و آنگاه خلیل خدا به قلب آتش زد . فرزندان شیطان به سرعت قلب را نشانه رفتند و دوره نمودند یورش آغاز شد . - وقتی که به قلب خلیل خدا بر خوردند . ناگهان احساس سوختن نمودند . آتش می گرفتند و می سوختند و یارای سوزاندن نداشتند . قلب عاشقش آنان را می سوزاند . - یا للعجب ! آتش می سوخت از قلب عاشق . ![]() - آتش با تمام قوت و حرارت حمله نمود . قلب مبارکشان را در بر گرفت . حرارت خود افزون نمود . باز هم قلب عاشقش در جای بود . - قلب آتش آرامش یافته بود . آیا پیروز شده بود . نه این آرامش بسیار بهتر از احساس سوزاندن و پیروزی بود . شعله ها در قلب خود احساس خنکای درختان را داشتند . آن هنگام که شاخه های جوانی بودند در بر مادران سبز . قبل از آنکه تمام وجودشان آتش انتقام و سوزاندن باشد . - به خود نگاهی انداختند . خیال نبود .شعله نبودند . سبز بودند . شاخه های سبزی بودند مزین به گلهای خوشبوی عشق . ![]() ![]() - خلیل خدا نگاهی به شیطان انداخت متبسم . - باز هم پاک بنده ای توانسته بود عده ایی را با خود به بهشتش ببرد . ![]() |
||
|
|
|
|
|
زیباست این زندگی با تو ، فقط با تو ! |
||
|
|
|
|
|
کاش می شد هیچکس تنها نبود کاش می شد دیدنت رویا نبود گفته بودی با تو می مانم ولی رفتی و گفتی که اینجا جا نبود سال های سال تنها مانده ام شاید این رفتن سزای ما نبود من دعا کردم برای بازگشت دست های تو ولی بالا نبود باز هم گفتی که فردا می رسی کاش روز دیدنت فردا نبود |
||
|
|
|
|
|
من همون تنهاترينم که دلم رو به عشق تو سپردم تو همون اميد بودنی که به اميد تو هنوز نمردم
من همون خيلی ديوونم که هميشه عاشقت ميمونم تو همون معشوق نابی که روز و شب اسمتو ميخونم
من همون خسته ترينم که ديگه طاقت دوريتو ندارم تو همونی که آرزومه دست تو دست گرم تو بذارم
من همون دريای دردم که ميخوام دورت بگردم تو همونی که اگه بخندی منم با خنده هات ميخندم
من همون عاشق ترينم که اگه بخوای واست ميميرم تو همون فرشته نجاتی که يه روز ميای و نميذاری من بميرم
من همون بدون ماهم که حتی ستاره هم ندارم تو همون ماه و ستارم که با تو ديگه هيچی کم ندارم
|
||
|
|
|
|
|
سکوت تلخ مرا گریه های ریز ریز باران تلافی می کند التماسی سرد وجودم را آتش می افکند به حرمت فاصله ها آواز قلبم را به قاصدک ها می سپارم چشمانم را می بندم، شاید خیال تو مهمانم شود عجب! خیالت به سراب ذهنم قدم نمی گذارد شاید روزی برای همیشه تو را به فاصله ها بخشیدم و همچون تو اشک باران را نادیده گرفتم همچون تو صدای قلب ها را نشنیدم تنها به جرم محبت؟؟!!
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
دلتنگم" دلتنگ در اغوش کشیدن تمام فریادها
|
||
|
|
|
|
|
در اتاقي که به اندازه يک تنهايي است ، شگفتا وقتي بود نمي ديدم حيران همه شبهايي که گذشت و تو نبودي !!! |
||
|
|
|
|
|
اى شعر، اى صليبِ منِ عارى از گناه،
|
||
|
|
|
|
|
من می دونم که تو خوبی اما می دونم که خيلی خوب نيستی می دونم که دوست دارم اما مطمئنم که خيلی دوست ندارم می دونم که خيلی قشنگی اما باور دارم که خوشکل تر از تو زياد هست می دونم که عاشقتم ولی اگه يکی پيدا بشه می تونم دوباره عاشق بشم اما تو نمی دونی که من گاهی ٬بيشتر وقتا٬ هميشه ٬ دلم واست تنگ می شه...
|
||
|
|
|
|
|
من از کجا شروع کنم |
||
|
|
|
|
|
همه مي پرسند « چرا شكسته دلت ؟ مثل آنكه تنهايي ؟ ... چقدر هم تنها!پاسخ و سخن هزاران سال را در لحظه نمي شود جستجو كرد .... حرفهاي ساده من چقدر در هزارتوي ذهن پيچيده مي شود ؟ مگر ساده تر از اين هم مي توان صحبت كرد ؟! من از قله نمي آيم ... دره هم جاي من نيست ... من شهسوار عشقم و عشق همراه باد هميشه فرار مي كند
|
||
|
|
|
|
|
That is how I know you go on Far across the distance and spaces between US You have come to show you go on Near. Far. Wherever you are I believe that the heart does go on Once more. You open the door And you re here in my heart And my heart will go on and on Love can touch US one time And last for a lifetime And never let go till we re gone Love was when I loved you One true time. I hold too In my life we ll always go on Near. Far. Wherever you are I believe that the heart does go on Once more. You open the door And you re here in my heart And my heart will go on and on You re here. There s nothing I fear And I know that my heart will go on We ll stay forever this way You are safe in my heart And my heart will go on And on |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
پس از آن غروب رفتن
|
||
|
|
|
|
|
چه سنگين گذشت عصر باراني ام
|
||
|
|
|
|
|
براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.
|
||
|
|
|
|
|
بازم دلم گرفته ، می خوام یه کم ببارم وقتی سبک تر شدم ، چشمامو هم بذارم بازم تو دام غربت ، کبوترام اسیرن اگه تو رو نبینن ، دق می کنن می میرن بازم غروب که می شه ، با یاد تو می شینم هر چی که غصه دارم ، از چشم تو می بینم باز آسمونه چشمام ، هوای گریه دارن برای گریه کردن ، شونه تو کم می یارن بازم یه چن وقته که ، من از تو خیلی دورم واسه لحظه دیدار ، من پره شوق و شورم بازم قناری دل ، بهونه تو می گیره دونه واسش نپاشی ، جون می ده و می میره باز یه هوای کهنه ، سر به سرم می ذاره به جای جای خالیت ، تو سینه گل می کاره بازم چن تا قاصدک ، یاد تو رو می یارن عطرتو مثل بارون ، از آسمون می بارن بازم قصه مجنون ، واسم تداعی می شه شاید که تو ندونی ، یارت فدائی می شه باز این دل بی قرار خیلی واست تنگ شده دل که یه وقتی سبز بود ، ببین چه بی رنگ شده بازم هوای اینجا ، خیلی تاریک و سرده سهم من از زندگی ، همش غصه و درده باز از غم فراقت ، دلم داره پیر می شه این تنه خسته من ، از زندگی سیر می شه بازم بیا تا شعرام رنگه تو رو بگیرن قناریای عاشق ، دیگه آروم نگیرن بازم بیا دستتو ، بذار رو قلب خستم با این دل شکستم ، منتظرت نشستم ...
|
||
|
|
|
|
|
عشق من نمايان شده است
|
||
|
|
|
|
|
پشت شیشه برف میبارد
|
||
|
|
|
|
|
ياد بگذشته به دل ماند و دريغ نيست ياری که مرا ياد کند ديده ام خيره به ره ماند و نداد نامه ای تا دل من شاد کند خود ندانم چه خطايي کردم که زمن رشته ی الفت بگسست در دلش جايي اگر بود مرا پس چرا ديده ز ديدارم بست؟ هر کجا مينگرم باز هم اوست که به چشمان ترم خيره شده درد عشقست که با حسرت و سوز بر دل پر شررم چيره شده گفتم از ديده چو دورش سازم بيگمان زودتر از دل برود مرگ بايد که مرا دريابد ورنه درديست که مشکل برود! تا لبي بر لب من ميلغزد ميکشم آه ، که کاش اين او بود کاش اين لب که مرا ميبوسد لب سوزنده آن بدخو بود... ميکشندم چو در آغوش به مهر پرسم از خود که چه شد آغوشش؟ چه شد آن آتش سوزنده که بود شعله ور در نفس خاموشش؟ شعر گفتم که ز دل بردارم بار سنگين غم عشقش را شعر خود جلوه ای از رويش شد با که گويم ستم عشقش را؟ مادر اين شانه ز مويم بردار سرمه را پاک کن از چشمانم بکن اين پيرهنم را از تن زندگی نيست به جز زندانم تا دو چشمش به رخم حيران نيست به چه کارم آيد اين زيبايي؟ بشکن اين آيينه را ای مادر حاصلم چيست ز خودآرايي؟ در ببنديد و بگوييد که من جز از او از همه کس بگسستم کس اگر گفت:چرا؟ باکم نيست فاش گوييد که عاشق هستم قاصدی آمد اگر از ره دور زود پرسيد که پيغام از کيست؟ گر از او نيست، بگوييد آن زن ديرگاهيست در اين منزل نيست!
|
||
|
|
|
|
|
گر دلم مينوشت ،زبانم ميمرد
|
||
|
|
|
|
|
عمري به سر دويدم در جست وجوي يار
|
||
|
|
|
|
|
در این دنیا نکردم من گناهی فقط کردم به چشمانت نگاهی اگر در عشق بی پایان من هست رنگی باشد آنکه رنگ بی پایان چشمات اگر در این سرای ناپنهان ماندم تا بحال، ماندم که ثابت کنم تقدیر این دل را اگر چشمان من دریاست توئی فانوس شبهایش اگر حرفی زدم از عشق توئی معنا و مفهومش اگر گفتند گیتی پنهان من روزی شود آشکار ترجیح آن است که گویم چه شود باید رفت اگر چه پاسخ غم زد آخر به نامم افتاد ولی با تو فقط باتو فقط باتو تمام اشک و آهم سوخت اگرچه گفتن که نیست باکی زاین غم جدائی ولی این حرف من نبود حرفی که ساده بر زبانم آمد ولی از ته دل نبود چه سخت درد این روز جدائی درد دل را گفتن نباشد هیچ سودی البته شاید اون دور دورا باشد آنکه ز اسرار دل غم دیده من آگاه باشد ولی چه باید کرد تقدیر ما آن است که ایزد منان بنا بر حکمتی بر خلاف میل ما قرار داده است چه باید کرد تقدیر این چنین است ... چه باید کرد...
|
||
|
|
|
|
تو قله خيالی و تسخیر تومحال
|
||
|
|
|
|
|
قصه برگ و با ده
|
||
|
|
|
|
|
آی آدمای مهربون
|
||
|
|
|
|
|
آخرش از عشق چه دانی که به من پیوستی
|
||
|
|
|
|
|
حیف لحظه های خوبی که برای تو گذاشتم
|
||
|
|
|
|
|
افسوس که عشق جاودانه نیست.عشق گل سرخیست که طاقت طوفان را ندارد. عشق یک خاطره سبز است که از آمدن پاییز میترسد |
||